خداوندا به پيمان مقدس دوستي سوگند، بهترين درودهايم نثارآناني باد كه كاستي هايم را مي بينند و باز دوستم دارند
تاريخ : دوشنبه هجدهم فروردین 1393 | 18:13 | نویسنده : دختر دوست داشتنی
خدایا، چون ماهیان که از عمق و وسعت دریا بی خبرند،
عظمت عشق تو را نمی شناسم
فقط میدانم که معبود این دل خسته هستی
و اگر دیده از من برگیری خواهم مرد
سال نو همگی مبارررررررررررررررک...

برچسب‌ها: عارفانه, حکیمانه, پیام تبریک, شروع سال نو, متن ادبی

تاريخ : جمعه چهارم مرداد 1392 | 13:59 | نویسنده : دختر دوست داشتنی

گل آفتابگردان را گفتند: چراشبها سرت را پايين مي اندازي؟

گفت :ستاره چشمک ميزند، نميخواهم به خورشيد خيانت کنم  

به سلامتي همه اونايي که مثل گل آفتابگردان هستند

 


برچسب‌ها: عاشقانه, متن ادبی, حکیمانه, نوشته های ناب, مطالب زیبا

تاريخ : چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1392 | 21:31 | نویسنده : دختر دوست داشتنی

مادر من فقط یک چشم داشت. من از اون متنفر بودم... اون همیشه مایه خجالت من بود. اون برای امرار معاش خانواده، برای معلم ها و بچه های مدرسه غذا می پخت.

یک روز اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره. خیلی خجالت کشیدم. آخه اون چطور تونست این کارو با من بکنه؟ به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم و فورا از اونجا دور شدم.

روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت هوووو ... مامان تو فقط یه چشم داره.

فقط دلم می خواست خودمو یه جوری گم و گور کنم. کاش زمین دهن وا می کرد و منو ... کاش مادرم یه جوری گم و گور می شد...

به ادامه مطلب بروید...

 


برچسب‌ها: حکیمانه, داستان های زیبا, حکایت های خواندنی, قابل تامل, مادر

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392 | 21:11 | نویسنده : دختر دوست داشتنی

 در دنیا فقط 3 نفر هستند كه بدون هیچ چشمداشت و منتی

و فقط به خاطر خودت خواسته هایت را برطرف میكنند،
پدر و مادرت و نفر سومی كه خودت پیدایش میكنی،
مواظب باش كه از دستش ندهی
چرا که در ترسیم تقدیرت نیز نقش خواهد داشت
و بدان كه تو هم برای او نفر سوم خواهی بود

برچسب‌ها: عاشقانه, حکیمانه, جملات کوتاه, نوشته های ناب, یادت باشه

تاريخ : جمعه بیست و سوم فروردین 1392 | 21:58 | نویسنده : دختر دوست داشتنی

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار

و در را برای پیامبری باز کرده بود که هر صبح پیش از مسجد می آمد که بگوید: "پدرت فدایت دخترم!" .

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار

و در را روی پیامبر باز کرده بود که هر غروب می آمد که بگوید:"شادی دلم"، "پاره تنم".

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار

و در را روی پیامبر باز کرده بود که می خواست برود سفر و آمده بود زیر گلوی او را ببوسد.

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار

و در را روی پیامبر باز کرده بود که پی "کسای یمانی" می گشت تا درآن آرامش یابد.

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار

و در را روی پسرش حسن علیه السلام باز کرده بود "جدت زیر کساست، برو نزدیک" .

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار

و به حسین علیه السلام که خسته از راه آمده، گفته بود "نور چشمم"، "میوه دلم"، "جد و برادرت زیرکسایند".

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار

و در را روی علی علیه السلام باز کرده بود. روی علی علیه السلام که بی تاب می گفت:

"بوی برادرم محمد صل الله علیه وآله می آید".

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار

یعنی آیا در را روی جبرئیل خودش باز کرده بود؟ .

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار

و تنها گلیم زیر پایش را بخشیده بود.

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار

و گردنبند یادگاری را کف دستهایش دراز کرده بود سمت فقیری که از این همه سخاوت گریه می کرد.

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار

و پارچه ای کشیده بود روی سرش چون حتی چادرش را بخشیده بود.

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار

و قرص نان را گرفته بود بیرون تا دستهای مسکینی آن را بقاپد، بعد از گرسنگی روزه ی بی سحری چشم هایش سیاهی رفته بود.

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار

و قرص نان شب بعد را به دستهای یتیمی سپرده بود. و باز به اسیری.

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار

و به صورت شرمنده ی زنی که برای بار دهم سوالی را می پرسید لبخند زده بود.

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار

و در را برای مردش باز کرده بود که باز با دست خالی از راه می رسید و نگفته بودکه چند روز است غذایش را به بچه ها داده و خود نخورده است.

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار

و در را روی چشم های خیس علی باز کرده بود، روی مردی که جانش و برادرش را از دست داده بود.

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار

و شنیده بود همسایه ها بلند، طوری که بشنود، می گویند:

علی! او را ببر جایی دور از شهر، گریه هایش نمی گذارد شب بخوابیم.

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار

و به بلال که ساکت و محزون آن پشت ایستاده بود، گفت: "دوباره اذان بگو، من دلتنگم".

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار

و در را روی علی باز کرده بود که می آمد تا برای سالهای طولانی خانه نشین باشد.

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار

و گفته بود: "نمی گذارم ببریدش".

ایستاده بود درست پشت همین در، تکیه داده بود درست به همین دیوار که ....!

 (خدا خانه دارد)

التماس دعا ...


برچسب‌ها: عارفانه, حکیمانه, عاشقانه, نوشته های ناب, تا خدایی ها

تاريخ : شنبه دوازدهم اسفند 1391 | 16:21 | نویسنده : دختر دوست داشتنی

درس دوم :
يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد مي کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش…
راهبه سوار ميشه و راه ميفتن…

چند دقيقه بعد راهبه پاهاش رو روي هم ميندازه و کشيش زير چشمي يه نگاهي
به پاي راهبه ميندازه…

راهبه ميگه: پدر روحاني ، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار… !

کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه...

چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده ،
بازوش رو با پاي راهبه تماس ميده…!

راهبه باز ميگه: پدر روحاني! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!!!

کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش مي رسونه…

بعد از اينکه کشيش به کليسا بر مي گرده سريع ميدوه و از توي کتاب روايت
مقدس ۱۲۹ رو پيدا مي کنه و مي بينه که نوشته:

به پيش برو و عمل خود را پيگيري کن… کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادماني که مي خواهي ميرسي !!!

نتيجه اخلاقي: اينکه اگه توي شغلت از اطلاعات شغلي خودت کاملا آگاه نباشي،
فرصتهاي بزرگي رو از دست ميدي!!!


برچسب‌ها: طنز, حکیمانه, حکایت بامزه, متن کوتاه و زیبا, مطالب ادبی و ناب

تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم آذر 1391 | 13:9 | نویسنده : دختر دوست داشتنی

درس اول :
يه روز مسوول فروش ، منشي دفتر ، و مدير شرکت براي ناهار به سمت سلف قدم مي زدند…
يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي کنن و روي اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه…
جن ميگه: من براي هر کدوم از شما يک آرزو برآورده مي کنم…

منشي مي پره جلو و ميگه: اول من ، اول من!
من مي خوام که توي باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادباني شيک باشم و هيچ نگراني و غمي از دنيا نداشته باشم !

پوووف! منشي ناپديد ميشه .......

 بعد مسوول فروش مي پره جلو و ميگه: حالا من ، حالا من
من مي خوام توي هاوايي کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصي و يه منبع بي انتهاي نوشيدني داشته باشم و تمام عمرم حال کنم ...

پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه…

بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه…

مدير ميگه: من مي خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توي شرکت باشن !!!

نتيجه اخلاقي: اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه


برچسب‌ها: طنز, حکیمانه, حکایت بامزه, متن کوتاه و زیبا, مطالب ادبی و ناب

تاريخ : پنجشنبه نهم آذر 1391 | 13:36 | نویسنده : دختر دوست داشتنی

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.

فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هربار به فرشتگان اینگونه می گفت:

          "می آید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنودو

            یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد..."

وسرانجام روزی گنجشک روی شاخهه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:

          "با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست"

گنجشک به خدا گفت :

          لانه کوچکی داشتم , آرامگاه خستگی ام , سرپناه بی کسی ام بود ,

          طوفان تو آن را از من گرفت. کجای دنیای تورا گرفته بودم ؟

خدا گفت :

          ماری در راه لانه ات بود , تو خواب بودی , باد را گفتم لانه ات را واژگون کند

          آنگاه تو از کمین مار پرگشودی !!!

گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.

خدا گفت:

         چه بسیار بلاها از تو به واسطه محبتم دور کردم وتو ندانسته به دشمنی ام برخواستی.


برچسب‌ها: خدایی خدا, عارفانه, عاشقانه, حکیمانه, متن ناب کوتاه و زیبا

تاريخ : چهارشنبه هشتم آذر 1391 | 15:27 | نویسنده : دختر دوست داشتنی

می گویند "مرلین مونرو" یک وقتی نامه ای نوشت به "آلبرت انیشتین" که:

فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنیم بچه هایمان با زیبایی من و هوش و نبوغ تو چه محشری می شوند!

آقای "انیشتین" هم نوشت:

ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانم! واقعا هم که چه غوغایی می شود!

ولی این یک روی سکه است. فکرش را بکنید که اگر قضیه برعکس شود، چه رسوایی بزرگی برپا می شود!


برچسب‌ها: حکیمانه, طنز, عاشقانه, متن های کوتاه و بامزه, حکایتهای باحال

تاريخ : چهارشنبه هشتم آذر 1391 | 15:8 | نویسنده : دختر دوست داشتنی

 دانشمندی يکی را گفت : چرا تحصيل علم نمی کنی؟

آن شخص گفت : آنچه خلاصه علم است به دست آورده ام.

دانشمند از او پرسيد که: خلاصه علم چيست؟

     پنج چيز است :

       اول : آنکه تا راست به اتمام نرسد، دروغ نگويم.

       دوم : آنکه تا حلال منتهی نشود، دست به حرام دراز نکنم.

       سوم : آنکه تا از تفتيش نفس خود فارغ نشدم، به جستجوی عيب مردم نپردازم.

      چهارم : آنکه تا خزانه رزق خداوند به آخر نرسد، به در هيچ مخلوق احتياج نبرم.

      پنجم : آنکه تا قدم در بهشت ننهم، از کيد شيطان و از غرور نفس نافرمان، غافل نباشم.


برچسب‌ها: علمی, آموزشی, حکیمانه, حکایت, داستان کوتاه

تاريخ : چهارشنبه هشتم آذر 1391 | 15:6 | نویسنده : دختر دوست داشتنی

یک پسر تگزاسی برای پیدا کردن کار از خانه به راه افتاد و به یکی از فروشگاههای بزرگ که همه چیز برای فروش دارند در ایالت کالیفرنیا رفت.

مدیر فروشگاه به او گفت: یک روز فرصت داری تا به طور آزمایشی کار کنی و در پایان روز با توجه به نتیجه کار در مورد استخدام تو تصمیم می گیریم.

در پایان اولین روزکاری مدیر به سراغ پسر رفت و از او پرسید که چقدر فروش داشته است؟

پسر پاسخ داد که یک فروش.

مدیر با تعجب گفت: تنها یک فروش؟

بی تجربه ترین متقاضیان کار در اینجا حداقل 10 تا 20 فروش در روز را در کارنامه عملکرد خود دارند.

حالا مبلغ فروشت چقدر بوده است؟

پسر گفت: 5/134999 دلار.

مدیر تقریبا فریاد کشید: 5/134999 دلار؟

مگه چی فروختی؟

پسر گفت: اول یک قلاب ماهیگیری کوچک فروختم، بعد یک قلاب ماهیگیری بزرگ، بعد یک چوب ماهیگیری گرافیت به همراه یک چرخ ماهیگیری4 بلبرینگه.

بعد پرسیدم کجا می روید ماهیگیری؟ گفت: خلیج پشتی.

من هم گفتم پس به قایق هم احتیاج دارید و یک قایق توربوی دو موتوره به او فروختم.

بعد پرسیدم ماشینتان چیست و آیا می تواند این قایق را بکشد؟

گفت: هوندا سیویک. پس من هم یک بلیزیر 4WD به او پیشنهاد دادم که او هم خرید.

مدیر با تعجب پرسید: او آمده بود که یک قلاب ماهیگیری بخرد و تو به او قایق و بلیزیر فروختی؟

پسر به آرامی گفت:

نه، او فقط آمده بود سوال کند می تواند از کرم های باغچه اش به عنوان طعمه برای ماهیگیری استفاده کند...


برچسب‌ها: حکیمانه, حکایت های آموزنده, درسهای زندگی, داستانهای شنیدنی, انسان کارآمد

تاريخ : چهارشنبه هشتم آذر 1391 | 14:49 | نویسنده : دختر دوست داشتنی

روزی دانشمندی آزمایش جالبی انجام داد.

او یک آکواریوم ساخت و با قرار دادن یک دیوار شیشه ای در وسط آکواریوم آن را به دو بخش تقسیم کرد.

در یک بخش ماهی بزرگی قرار داد و در بخش دیگر ماهی کوچکی که غذای مورد علاقه ماهی بزرگتر بود.

ماهی کوچک،  تنها غذای ماهی بزرگ بود و دانشمند به او غذای دیگری نمی داد.

او برای شکار ماهی کوچک، بارها و بارها به سویش حمله برد، ولی هربار با دیوار نامرئی که وجود داشت برخورد می کرد،

همان دیوار شیشه ای که او را از غذای مورد علاقه اش جدا می کرد...

پس از مدتی ماهی بزرگ، از حمله و یورش به ماهی کوچک دست برداشت.

او باور کرده بود که رفتن به آن سوی آکواریوم و شکار ماهی کوچک، امری محال و غیرممکن است.

در پایان دانشمند، شیشه وسط آکواریوم را برداشت و راه ماهی بزرگ را باز گذاشت.

ولی دیگر هیچگاه ماهی بزرگ به ماهی کوچک حمله نکرد و به آنسوی آکواریوم نیز نرفت.

دیوار شیشه ای دیگر وجود نداشت، اما ماهی بزرگ در ذهنش دیواری ساخته بود که از دیوار واقعی سخت تر و بلندتر می نمود و آن دیوار، دیوار بلند باور خود بود.

باوری از جنس محدودیت! باوری به وجود دیواری بلند و غیرقابل عبور! باوری از ناتوانی خویش!

" لطفا دیوارهای شیشه ای اطراف خود را که ناشی از باورهای غلط است، بشکنید..."

(برگرفته از کتاب "تو تویی؟")


برچسب‌ها: حکیمانه, آموزنده, حکایتهای شنیدنی, باور غلط, متن کوتاه و زیبا

تاريخ : جمعه سوم آذر 1391 | 17:57 | نویسنده : دختر دوست داشتنی

بر ناقه ای عریان نشسته بود و بر تقدیر تلخ خویش ناله می کرد و تازیانه می خورد.

روضه خوان محله مان می گفت: "زینب ستم کش" و من در ذهنم پیرزنی خمیده و فرتوت را مجسم می کردم که تنها ضجه کردن و صورت خراشیدن می داند.

زنی که در اوج نبرد، مدام غش می کند و از حال می رود. کسی که بعد از عاشورا چیزی فراتر از یک زن اسیر نیست. زن کاملا معمولی، با تمام هویت زنانه اش که ناگهان در میان یک حادثه غیر معمولی قرار می گیرد.

آدم های معمولی با تراژدی هایی هرچند رقت بار محکوم اند که در تاریخ فراموش شوند. همانطور که قهرمانان صفحه حوادث روزنامه، به سرعت از یاد می روند.

این ذهنیت مفلوک از زنی اسیر همراه کودکی من مرد؛ آنچنان که باید؛ زینبی که در جوانی من ساقه کشید، زن دیگری بود بی هیچ شباهت به اسیر تقدیرهای تلخ. موجودی با قابلیتهای جاودانه ماندن.

عون و جعفر را روی دست گرفته و پیش می آید.

دو خط خون، ردیف جاپاهای مرد را می پوشانند. خط خون دو فرزند.

حسین علیه السلام پیش می آید و نگاهش به خیمه زنان است. منتظر که زینب علیه السلام به ناله بیرون بیاید ولی صحرا بدجوری ساکت است. از تمام درزهای خیمه زنان، انگار سکوت می تراود.

نه مویه ای... نه شیونی... نه گلایه ای... هیچ!

کجاست زن؟ کجاست عشق فرزند؟ کجاست مادر با تمام مهرو عاطفه اش؟

این فرزندان پاره پاره از آن اویند و هیچ صدایی نمی آید. زن نمی گرید؛ نمی نالد؛ از خیمه بیرون نمی آید؛ و نمی گذارد کسی بگرید؛ بنالد.

سکوت... سکوتی که از جنس صبر حتی نیست؛ از جنس خالص عشق است.

دو قربانی او، دو نتیجه هستی او، آنقدر حقیرتر از تمام وسعت عشق اند که حتی برای دیدنشان بیرون نمی آید.

مبادا حسین علیه السلام...

حس؛ حسی فراتر، گرم تر و زیباتر از مادر بودن و زن بودن است که در این لحظه او در خویش فرو برده است.

این برادر عجیب، آنقدر فراتر از دوست داشتن است که عشق مادرانه را راحت می شود پیش پایش سر برید.

آه؛ فقط خدا می داند که این روزها چقدر ما به هویتی چنین، به عشقی که مارا از این مرزبندی تنگ برهاند نیاز داریم.

این روزها؛ این روزهای قحطی!

آدمها پشت سر هم روی یک مدار ساده می چرخند. تکرار می شوند. دور می زنند.

مردها مثل هم، زنها مثل هم! با هویتی کاملا تعریف شده. خط کشی شده؛ مصوب و قانونی.

همه طبق ماهیت معلومشان رفتار می کنند:

-          "مرد است دیگر،

حالا یک وقت هم از کوره در می رود. فحشی، کتکی ... همه شان همین اند..."

-          "زن است دیگر،

اگر مدام پای آینه نباشد و به خودش نرسد که اسمش زن نمی شود."

-          "زن است دیگر،

عطفه دارد. بچه اش را دوست دارد. نمی تواند ببیند ..."

-          "زن است دیگر،

دلش نازک است. خب طاقت خون دیدن ندارد. زود گریه اش در می آید..."

توجیه ها از فرط تکرار منطق شده اند. همه پشت سر هم روی مرز هویت خط کشی شده راه می روند. نه پس، نه پیش. بردگی اقتضای طبیعت!

یادش بخیر! قدیم ها دلمان می خواست قالبها را بشکنیم؛ سیال شویم؛ بیرون بریزیم.

از هرچه قالب، هرچه قاب متنفر بودیم. می دانستیم که از یک تصویر ثابت بیش تریم... برتریم؛

اما این روزها، این روزهای عجیب. خودمان خودمان را قاب می گیریم و می گذاریم سر طاقچه:

"زن" و چه می پرستیم تصویر ساده ای را که اراده ما در آفریدنش هیچ نقشی نداشته است.

بعضی هامان هم هنر می کنند و می گویند:"نه، ما نمی خواهیم این باشیم" بعد از خودشان قاب دیگری می سازند:

"مرد" – چه هنری!- و هیچ کدام یادمان نمی آید که قرار بود...

قحطی، قحطی دستهایی است که تصویر خودشان را می سازند. قحطی دوست داشتنی است که انتخابش کرده ایم نه که او به اقتضای طبیعت مارا انتخاب کرده است.

در این قحطی که زن، خودش را می پرستد، زن بودنش را می پرستد، زینب چه گم شده غریبی است...

همه عزیزانش را سر بریده اند. تکه تکه کرده اند. سرهایشان را همراهشان آورده اند. کودکان کاروانش را تازیانه زده اند و خودش را.

طبق خط کشی ها زن باید الان غش کند. باید تا حد مرگ بی تابی کند.

باید از ترس و غم بی کلام شده باشد.

اما او ایستاده است، راست. در دربار یزید – جایی که نفس مردها می برد – و آهسته و بریده بریده نه، بلکه با بلاغتی که تن تاریخ را می لرزاند فریاد می زند:

" کد کیدک، واسع سعیک، ناصب جهدک، فوالله لاتمحوا ذکرنا و لاتمیت وحینا"

هر حقه ای می خواهی بزن، تمام سعیت را بکن؛

اما یقین داشته باش که نام مارا محو نمی کنی.

آنکه محو و نابود می شود تو هستی.

علامت سوال روبه رویم ایستاده است ؛ کدام اسیریم؟ ما یا زینب؟

(خدا خانه دارد)


برچسب‌ها: حضرت زینب, عشق خالص, مذهبی, حکیمانه, عارفانه

تاريخ : شنبه بیست و هفتم آبان 1391 | 10:57 | نویسنده : دختر دوست داشتنی

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کني.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.


همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ ساده ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوام اگر جوان كه هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم!

  


برچسب‌ها: آرزوهای زیبا, ویکتور هوگو, سخن بزرگان, حکیمانه, عاشقانه

آخرین مطالب
آرشیو مطالب
لینک های مفید
امکانات وب

فال حافظ


  • شاپینگا
  • بک لینک